تبليغاتX
صدای گریه بارون
من روح بارانم ببین ........... چون عشق تقدیر من است

 

همیشه بی موقع پر می زنی ـــ  از ته دلم  ـــ   از میان فراموشی ها

بالا می آیی ...... بالا تر ....

به فکرم که می رسی در آسمان  می یابمت

سر تا  پایم زل می شود

باز خدا می آید  (فکرم آویزان می ماند با نقطه ای  زیرش !)

- سلام خدا چرا همیشه اینجایی ؟!

نگاهم می کند بی جواب....(!)  نگاهم می کنی بی جواب....

انگار که خدا با توست

یا تو از خدایی؟!! وگرنه چرا همیشه ... همیشه ...

همیشه اینجای فکرم شب می شود

خوابم می برد و پرواز می بینم  (دور از زمین به سمت باران !)

خدا نیست ولی پروازم هدف دارد  ، ندارد؟

زود  بیدار می شوم   ،  زود فراموش  می شوم

به خیال پرواز می گذرم تا بی موقع شود ... تا تو بیایی ... تا با تو بیاید ....

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 مهر1388ساعت 23:37  توسط باران  | 


 

خوابالو تر از من کیست؟

تقصیر خودم نیست

از پدرم به ارث برده ام ، و او هم از پدرش و او هم  ...

در کل نژادی همین طوریم !

شاید هم تاثیر قرص هایی است که می خوریم

این فقر بد قرص خوابی است که مصرف می کنیم

بیداریمان در حد خمیازه ایست بلند که دستی جلویش می گیریم و باز هم ...خواب!

خسته می شوم

از خودم

از این تختخواب

چاره ی دیگری نیست

شاعر ی میگفت"خنده بر هر درد بی درمان دواست"

ولی خواب چیز دیگری است

امتحان کن

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 فروردین1388ساعت 12:21  توسط باران  | 

 

دیگر حجم دنیا بر دوشم سنگینی میکند

حجمی پر از دو گوش هایی که  n ضلعی می شوند مقابلت

حجمی پر از n قطبی هایی که دفع می شوی از همه قطب

حجمی پر از ...............................................

دلم فضا می خواهد ،فضایی بی حجم ! بی جاذبه ! (نه پابندش باشی ، نه متحمل وزنی – حتی خودت)

دلم سفینه میخواهد و پرواز ، فقط همین .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 شهریور1387ساعت 16:25  توسط باران  | 

 

 

 

خدایا

صبرم کاسه اش شکست

و دلم...............

تا کجا باشم و نباشی؟

تا به کی بسوزم و نسازی؟

چرا کسی دستم را نمی گیرند؟

چرا این دو پاهای از خدا  ،  بی خدا شده اند؟

چرا................................؟؟؟!!!

بیا!

اینجا!

تلاشم بی تو عقیم مانده

فریاد دادم شو

کمک می خواهم ،  می دانی؟؟؟...................

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 مرداد1387ساعت 17:11  توسط باران  | 

 

او گفت تنها منم ، تنهـــا تر از تنهــــــــا

رفتم بدون فکر، شدم باران بر آن صحـرا

دیــــــدم که او تنهـــــایی اش بازیســـت

تنهــــــا شدم ولی تنهـــــــا نبود تنهـــــا

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 خرداد1387ساعت 19:38  توسط باران  | 

 

عبور کرد ثانیه های زمستان آرام          رسید وقت تحول گذشت آن ایام

تمام مردم اینجا فکر تغییرند                  دریغ ز اندکی که بگیردت انجام

نشسته ای و به من آرام میخندی          ببین نخند بهار است این ایام

همه وجود من اینجا غرق باران است      دریغ ز قطره ا ی که بگیری اش در کام

بیا بهار شو دیگران میخندند                  به کهنگی که گرفته وجود تو را تمام

نشسته ام اینجا بی خودی میخوانم       لا حول الا تحولت  وسلام .

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 فروردین1387ساعت 0:59  توسط باران  | 

 

 

و سرد شد

     سرد سرد سرد

       حالا بی صدا می بارم

                مثل برف........

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 دی1386ساعت 17:37  توسط باران  | 

 

تا کجا که تقلید می شوی ؟   خوب !

مثلن قیفی که درست شدی؟!

 نه  !!!  پمپاژ شده ای بد بخت

به جای گل سازی علفزار می سازی

این خانه بی پی را تا کجا می سازی؟

تا ماه!!؟

ماه روزی ابر ها را کنار  زند

گندش که در آمد گریه ام میشود

کاسه ای به دست ......چه کنم؟؟ چه کنم؟؟

این همه فیلسوف(!!!)دور هم  تصمیم می گیرید یکی نمی گوید چه کنم؟!!

تولید بیسواد دانشگاه نمی خواهد

و  تو هزاران فیلسوف!!

لودر سوارید روی علم و تمدن   ۱. ۲  . ۳ 

"نه! اینجا نه ! آنجا !!!  ۱ .۲ . ۳ "

   : "اصلن به تو چه! تو چی کاره حسنی؟ "

حسن هم اینجا حسنی نیست

وقتی گوشی نباشد

مدرکش میرود گوشه ی اتاق

یا ...."این طرف بیا"....

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 آبان1386ساعت 12:37  توسط باران  | 

 

من عشق را در خدا ديد

خدا را در تو

حيف كه تو خدا را نديده بود !

 

 

 

 

 

 

از پيله بيزارم

چرا که به  شبتابم بال پرواز داد!

 

 

 

رنگين كمان حق كساني است كه تا انتها زير باران ميمانند......

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 مرداد1386ساعت 18:32  توسط باران  | 

 

                         

خدايا اين چه دردي است كه بر جانم رها كردي

عزيـــز خاندانم را چه زود از ما ســـــوا كردي

برايت او يكي بوده كه او را اينچــنان بــــردي

همه را بي بــرادر، بي مدير و رهـنـــما كردي

 

MOHAMMAD HOSEIN  ESMAILI

 

محمد حسين جان ،

ببين كه چگونه در سوگت بنشسته ايم!

ببين كه چگونه برايت زار ميزنيم!

ببين كه چگونه اين جماعت برايت سياه تن كردند!

....تو خوب بودي و اين تمام علت هاست....

اين اشك ها تو را فرياد ميزنند و مي گويند برگرد!

اين دست و فريادهاي تضرع براي معجزه است كه به آسمان برخاسته!

....اما خدا خواب ديگري براي ما ديده است.....

تو را برد تا درسي باشد براي همه ما

تو را برد تا تكاني باشد براي همه ما

تو را برد تا ...خودي نشان دهد ...

حال ذهن من نتها درگير اين سوال است

.... چرا خدا جوان ها را گلچين مي كند و مي برد؟؟؟؟؟؟...............

 

MOHAMMAD HOSEIN  ESMAILI

 

دردا كه محمد ز كـفـم بيرون شد

وز دست اجل آرامش ما چون شد

آسوده برفت از اين جهـان خاكي

ليك از غم او همه جگر ها خون شد

 

MOHAMMAD HOSEIN  ESMAILI

 

 

او رفت  چرا كه با ايده ها و خواسته هاي بزرگش در جهان نميگنجيد

                                 روحش شاد يادش گرامي

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 12 مرداد1386ساعت 19:3  توسط باران  | 

 

 

تقديم به موج و دريايي كه از اوست

 

 

قصه ام قصه دريا ست 

دريا با يه عالمه دل  

دلي كه به دست دريا

 مي دادن مردم عاقل

 

اين دريا خودش يه دل داشت

كه به هيچكسي نمي داد

اما تا توفان شروع شد

بي اراده دل به موج داد

 

دل دريا گير موج شد

موجي كه آروم نداره

موجي كه تو دست توفان

يه اسيـــر بي قراره

 

موج مي زد به سخره و سنگ

چون كه فكر مي كرده تنهاست

اما بـــعد مدتــي ديـــد

همه عمق و دل درياست

 

موج مام دلش اسير شد

اسيــــر درياي مواج

اسير بزرگي و عشق

كه فقط مختص درياست

 

حالا ترس دريا اينـــه

كه يه روز طوفان تموم شه

كه يه روز موجش آروم شه

كه يه روز عشقش حروم شه

 

ولي اون دلش بزرگه

چون داده دل  و به خدا

خدايي كه مهربونه

موجو داده دست دريا

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 تیر1386ساعت 21:53  توسط باران  | 

 

 

چرا چشم هایت اینجا را ترک نمی کنند؟!

تو رفته ای اما

چشم هایت در چشم هایم جا مانده اند

خسته ام خسته

دیگر نمی خواهم که با این چشم ها ببینم

آخر آنها بی تو برایم گمراهی اند

چشم های من عادت به دیدن بازیگرهای رنگی داشت

حالا که سیاهند سفیدند

من شطرنج بلد نیستم

 

شنیده ام که کور ها را بازی نمیدهند

می خواهم تنها باشم

چرا چشم هایت اینجا را ترک نمیکنند؟!

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 اردیبهشت1386ساعت 17:54  توسط باران  | 

 

 

حراج کدامین بازار بودی

لبخند های بی دریغت

 به که بخشیده شد؟

هستیم را

 به که سپردند

وصداقتی که از ان من بود

به که باج داده شد

 

ستاره ... باران ... آسمان ... زمین

بهانه ی سکوتت

بی لالایی باران

به خواب رفتی

 

ومن

تنها برایت گریه نوشتم

و خورشید را پاک کردم

بی تو خورشید بر بام اسمان بارانی ام به چه کار آید ؟؟!!!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 فروردین1386ساعت 15:37  توسط باران  | 

 

 

این بار نیز

جمله ها نیمه کاره اند

برای سرودنت واژه گم کردم

راستش

واژه ها تن به توصیفت نمیدهند

تلاش بي فايدست

سکوتت بر کاغذ نمیشیند

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 فروردین1386ساعت 17:7  توسط باران  | 

 

 

 

باران بهانه بود

تا تو زیر چتر من

تا انتهای کوچه بیایی

و دوستی

چون گلی

شکوفه کند در میانمان.....

 

 

 

 

هنوز هم در پیچ و خم کوچه ها  به دنبال گم شده ای می گردم

 

هنوز هم در تک تک گام هایم صدای گام های او را جستجو می کنم

 

هنوز هم درخلال اندیشه هایم به او می اندیشم

 

به اویی که روزی آمد

 

روزی به اوجش رسید

 

و روزی دیگر رفت.......

 

 

 

 

الهی

مرا آن ده

که آن به

 

                     

 

هیچ نگویم

که داده ات  منت است 

و نداده ات حکمت

 

         

 

همه تویی و بس

باقی هوس

                  

 

یا رب نظر تو بر نگردد

 

 

                          

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 بهمن1385ساعت 1:55  توسط باران  | 

 

 

سوالم از چشمان تو این است:

چرا در آینه تو تصویر من پیدا نیست؟!

 

 

دفتر عاشقانه هایم را مقابلت گذاشتم

تا تکلیفم را روشن کنی

و تو درسی را انتخاب کردی...

....." باران می بارید " .....

 

 

 

 

دل لرزید و چشم بارید

دل تپید و چشم بارید

دل شکست و چشم بارید

دل مرد و چشم بارید

و چشم بارید

و چشم بارید

و چشم .....

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 22 دی1385ساعت 12:39  توسط باران  | 

 

 

سلام

من بارانم

طبق یه قرار قبلی قرار بود که دیگه نبارم

ولی باز..........دلم ابری شده..........هوای گریه دارم..........

 

 

دلم تنگ است برایت،

 نه برای تویی که حالا هستی، برای تویی که بودی، برای تویی که مُردی، برای همان مرد بلند بالایی که یک روز غروب رفت و با رفتنش نه در دنیای من که در دنیای خودش هم مُرد.

دلتنگ مردی که با رفتنش یک چیزی، چیزی که نمی دانم چیست در دل من مُرد، چیزی که خیلی مهم بود و حالا مرده است و دیگر هیچوقت خدا هم زنده نخواهد شد، دلتنگ آن چیزی هستم که روزی در دلم می جوشید، دلتنگ آن گرما، آن شوق در نگاه، آن اشتیاق در قلب، آن دوستت دارم هایی که از انتهایی ترین دالان دلم بر می آمد.
خسته ام، خیلی خسته.

لعنت به این تنهایی، لعنت!
و چه حسرتیست که نیک می دانی آنی که چنین تنهایی عمیقی را به جانت ریخته و رفته، حتی اگر بازگردد هم، دیگر هرگز توان پر کردن آن چاه عمیق تنهایی را که به دست خویش کنده است، ندارد.
دلم تنگ است، برای تو، برای خودم، برای خدا، برای مهری که میان چشمهایمان جاری بود ، برای مهربانیها، برای... برای... برای همه چیز.
دلتنگم، دلتنگ روزهایی که تا چشم می بستم تو در خیال من بودی، دلتنگ روزهایی که دلتنگ بودنت بودم . راستی چند وقت است که دلتنگ بودنت نبوده ام؟

 دلم می خواست از تنهایی ام بگویم، که این روزها چقدر بزرگ است، و اینکه این روزها چقدر کلافه ام و اینکه چقدر سردرگمم، و اینکه تازگیها تاب تحمل هیچ کس را ندارم!
دلم تنگ است، نه اینکه فکر کنی می خواهم بهانه بگیرم یا غر بزنم یا مدام یاد گذشته هایی بکنم که رفته اند دلم تنگ است، نمی خواهم غر بزنم، اما از روزی که از ترس، نوشتن از دلتنگی هایم را از خاطره بردم، نوشتن از شادیهایم از یاد رفت.
من همینم!
و چقدر دلتنگم این روزها

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 دی1385ساعت 15:17  توسط باران  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 شهریور1385ساعت 0:45  توسط باران  | 

            

       گريه پاسخي بر خاموشي ابدي بود !!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 شهریور1385ساعت 0:21  توسط باران  | 

 

وقتي كه خيالت اومد تو خيالم

 

فكر كردم كه خيالت تا هميشه تو خيال منه

 

واسه همين تو خيالم با خيالت زندگي كردم

 

و ندونستم كه اين يه خياله كه خيالت براي هميشه مال خيال من باشه

 

و حالا.....

 

تنها برام يه خيال مونده

 

يه خيال از خيالي كه فكر ميكردم به خيال منه !!!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 11 شهریور1385ساعت 13:54  توسط باران  | 

 

 

سكوت از خود نگفتن نيست

 

خود را خفه كردن است

 

 

 

عشق از خود گذشتن نيست

 

خود را كشتن است

 

 

 

تنهايي يك خلوت ساده نيست

 

گوري است كه جنازه ات در آن مي گندد...

+ نوشته شده در  شنبه 11 شهریور1385ساعت 13:48  توسط باران  | 

کویر آنقدر خشک است که روزهای پی در پی

بارانی هم بر آن اثر نخواهد داشت.

پس چه بارید نی است؟!

بس است باران !

دیگر نبار !

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 شهریور1385ساعت 15:4  توسط باران  | 

آدم‌ها زنده‌اند چون کسی را، کسانی را دوست دارند

آدم‌ها می‌میرند چون کسی را، کسانی را دوست دارند

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 شهریور1385ساعت 0:30  توسط باران  | 

 

ببین کجا رسیده ام

  به آسمان  

               به کهکشان

                            به داستان                                 

ببین کجا رسیده ای

   به قلب من

               به بیکران

                            به جاودان

کنون ببین

    که  با تو ام

              که با منی

                       که با همیم

در  این دیار پر سکوت

 در این عبور پر تنش

مرا به خود رها نکن

                    و این نگاه گرم را 

                      دمی ز من جدا مکن

بیا که همره نسیم

از این گذر گذر کنیم

به عشق هم سفر کنیم

              به دورها

                         به اوج ها  

                                    به انتها...

+ نوشته شده در  شنبه 31 تیر1385ساعت 2:35  توسط باران  | 

یادم نیست که یادت چطوری یادمو به یادگار برد

اما اینو یادت باشه که یادت برای همیشه تو یادواره های قلبم به یادگار می مونه .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 تیر1385ساعت 2:21  توسط باران  |