تبليغاتX
صدای گریه بارون
من روح بارانم ببین ........... چون عشق تقدیر من است
 

او گفت تنها منم ، تنهـــا تر از تنهــــــــا

رفتم بدون فکر، شدم باران بر آن صحـرا

دیــــــدم که او تنهـــــایی اش بازیســـت

تنهــــــا شدم ولی تنهـــــــا نبود تنهـــــا

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 خرداد1387ساعت 19:38  توسط باران  | 

 

عبور کرد ثانیه های زمستان آرام          رسید وقت تحول گذشت آن ایام

تمام مردم اینجا فکر تغییرند                  دریغ ز اندکی که بگیردت انجام

نشسته ای و به من آرام میخندی          ببین نخند بهار است این ایام

همه وجود من اینجا غرق باران است      دریغ ز قطره ا ی که بگیری اش در کام

بیا بهار شو دیگران میخندند                  به کهنگی که گرفته وجود تو را تمام

نشسته ام اینجا بی خودی میخوانم       لا حول الا تحولت  وسلام .

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 فروردین1387ساعت 0:59  توسط باران  | 

 

 

و سرد شد

     سرد سرد سرد

       حالا بی صدا می بارم

                مثل برف........

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 دی1386ساعت 17:37  توسط باران  | 

 

تا کجا که تقلید می شوی ؟   خوب !

مثلن قیفی که درست شدی؟!

 نه  !!!  پمپاژ شده ای بد بخت

به جای گل سازی علفزار می سازی

این خانه بی پی را تا کجا می سازی؟

تا ماه!!؟

ماه روزی ابر ها را کنار  زند

گندش که در آمد گریه ام میشود

کاسه ای به دست ......چه کنم؟؟ چه کنم؟؟

این همه فیلسوف(!!!)دور هم  تصمیم می گیرید یکی نمی گوید چه کنم؟!!

تولید بیسواد دانشگاه نمی خواهد

و  تو هزاران فیلسوف!!

لودر سوارید روی علم و تمدن   ۱. ۲  . ۳ 

"نه! اینجا نه ! آنجا !!!  ۱ .۲ . ۳ "

   : "اصلن به تو چه! تو چی کاره حسنی؟ "

حسن هم اینجا حسنی نیست

وقتی گوشی نباشد

مدرکش میرود گوشه ی اتاق

یا ...."این طرف بیا"....

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 آبان1386ساعت 12:37  توسط باران  | 

 

 

چندی پیش حقیقت آمد

حقیقتی که پیش از طلوع رویش به درک نمی نشست

حقیقتی که ستاره هایش لحظه ای فریاد کردند

که بر دیگر آسمانها ناگوار لیک بر آسمانش....

اکنون

خورشید را دیدم

خورشیدی که بود ولی....

                 من  سایه بودم!

 

چه شیرین می شود عمرت وقتی عمرت به جلوی چشم

می رسـی  به  بی آرزویی  مطـلـق

 

همه معنا می پوشد

ستاره ها ...تاریکی...کویر...باران...

و تنها می توانی بخندی

به خود ، به معنای پیشین ذهنت

باز می پذیری

                 ستاره ها را....کویر را

 

و اما باران؟؟!!!

همان باران میماند!

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 شهریور1386ساعت 22:26  توسط باران  | 

 

من عشق را در خدا ديد

خدا را در تو

حيف كه تو خدا را نديده بود !

 

 

 

 

 

 

از پيله بيزارم

چرا که به  شبتابم بال پرواز داد!

 

 

 

رنگين كمان حق كساني است كه تا انتها زير باران ميمانند......

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 مرداد1386ساعت 18:32  توسط باران  | 

 

                         

خدايا اين چه دردي است كه بر جانم رها كردي

عزيـــز خاندانم را چه زود از ما ســـــوا كردي

برايت او يكي بوده كه او را اينچــنان بــــردي

همه را بي بــرادر، بي مدير و رهـنـــما كردي

 

MOHAMMAD HOSEIN  ESMAILI

 

محمد حسين جان ،

ببين كه چگونه در سوگت بنشسته ايم!

ببين كه چگونه برايت زار ميزنيم!

ببين كه چگونه اين جماعت برايت سياه تن كردند!

....تو خوب بودي و اين تمام علت هاست....

اين اشك ها تو را فرياد ميزنند و مي گويند برگرد!

اين دست و فريادهاي تضرع براي معجزه است كه به آسمان برخاسته!

....اما خدا خواب ديگري براي ما ديده است.....

تو را برد تا درسي باشد براي همه ما

تو را برد تا تكاني باشد براي همه ما

تو را برد تا ...خودي نشان دهد ...

حال ذهن من نتها درگير اين سوال است

.... چرا خدا جوان ها را گلچين مي كند و مي برد؟؟؟؟؟؟...............

 

MOHAMMAD HOSEIN  ESMAILI

 

دردا كه محمد ز كـفـم بيرون شد

وز دست اجل آرامش ما چون شد

آسوده برفت از اين جهـان خاكي

ليك از غم او همه جگر ها خون شد

 

MOHAMMAD HOSEIN  ESMAILI

 

 

او رفت  چرا كه با ايده ها و خواسته هاي بزرگش در جهان نميگنجيد

                                 روحش شاد يادش گرامي

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 12 مرداد1386ساعت 19:3  توسط باران  | 

 

 

تقديم به موج و دريايي كه از اوست

 

 

قصه ام قصه دريا ست 

دريا با يه عالمه دل  

دلي كه به دست دريا

 مي دادن مردم عاقل

 

اين دريا خودش يه دل داشت

كه به هيچكسي نمي داد

اما تا توفان شروع شد

بي اراده دل به موج داد

 

دل دريا گير موج شد

موجي كه آروم نداره

موجي كه تو دست توفان

يه اسيـــر بي قراره

 

موج مي زد به سخره و سنگ

چون كه فكر مي كرده تنهاست

اما بـــعد مدتــي ديـــد

همه عمق و دل درياست

 

موج مام دلش اسير شد

اسيــــر درياي مواج

اسير بزرگي و عشق

كه فقط مختص درياست

 

حالا ترس دريا اينـــه

كه يه روز طوفان تموم شه

كه يه روز موجش آروم شه

كه يه روز عشقش حروم شه

 

ولي اون دلش بزرگه

چون داده دل  و به خدا

خدايي كه مهربونه

موجو داده دست دريا

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 تیر1386ساعت 21:53  توسط باران  | 

 

 

چرا چشم هایت اینجا را ترک نمی کنند؟!

تو رفته ای اما

چشم هایت در چشم هایم جا مانده اند

خسته ام خسته

دیگر نمی خواهم که با این چشم ها ببینم

آخر آنها بی تو برایم گمراهی اند

چشم های من عادت به دیدن بازیگرهای رنگی داشت

حالا که سیاهند سفیدند

من شطرنج بلد نیستم

 

شنیده ام که کور ها را بازی نمیدهند

می خواهم تنها باشم

چرا چشم هایت اینجا را ترک نمیکنند؟!

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 اردیبهشت1386ساعت 17:54  توسط باران  | 

 

 

حراج کدامین بازار بودی

لبخند های بی دریغت

 به که بخشیده شد؟

هستیم را

 به که سپردند

وصداقتی که از ان من بود

به که باج داده شد

 

ستاره ... باران ... آسمان ... زمین

بهانه ی سکوتت

بی لالایی باران

به خواب رفتی

 

ومن

تنها برایت گریه نوشتم

و خورشید را پاک کردم

بی تو خورشید بر بام اسمان بارانی ام به چه کار آید ؟؟!!!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 فروردین1386ساعت 15:37  توسط باران  | 

 

 

این بار نیز

جمله ها نیمه کاره اند

برای سرودنت واژه گم کردم

راستش

واژه ها تن به توصیفت نمیدهند

تلاش بي فايدست

سکوتت بر کاغذ نمیشیند

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 فروردین1386ساعت 17:7  توسط باران  | 

 

 

 

فلش های زندگی هر کدام به یک سو

و سرنوشت  همه کاره

امروز و فردا ارزشآ یکی اما

من موجودی ام  ذاتآ تکرار نشدنی!

جدیدآ خمیر دندان بعد از ضدزنگ بهترین اختراع شده

قلبت را با آن بشوی !

سرت را بالا بگیر

تنها نبودن که عذاب وجدان ندارد

من هنوز همان آدمم

فقط از بوی لاک بدم می اید 

و رنگ چشمانم از لنز است

فردا انکار نشدنی است

از سایه نترس

باران اصلا سایه ندارد

روبرویت را نگاه کن

فلش ها را به خاطراتت بسپار.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 اسفند1385ساعت 11:52  توسط باران  | 

 

 

 

باران بهانه بود

تا تو زیر چتر من

تا انتهای کوچه بیایی

و دوستی

چون گلی

شکوفه کند در میانمان.....

 

 

 

 

هنوز هم در پیچ و خم کوچه ها  به دنبال گم شده ای می گردم

 

هنوز هم در تک تک گام هایم صدای گام های او را جستجو می کنم

 

هنوز هم درخلال اندیشه هایم به او می اندیشم

 

به اویی که روزی آمد

 

روزی به اوجش رسید

 

و روزی دیگر رفت.......

 

 

 

 

الهی

مرا آن ده

که آن به

 

                     

 

هیچ نگویم

که داده ات  منت است 

و نداده ات حکمت

 

         

 

همه تویی و بس

باقی هوس

                  

 

یا رب نظر تو بر نگردد

 

 

                          

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 بهمن1385ساعت 1:55  توسط باران  | 

 

 

سوالم از چشمان تو این است:

چرا در آینه تو تصویر من پیدا نیست؟!

 

 

دفتر عاشقانه هایم را مقابلت گذاشتم

تا تکلیفم را روشن کنی

و تو درسی را انتخاب کردی...

....." باران می بارید " .....

 

 

 

 

دل لرزید و چشم بارید

دل تپید و چشم بارید

دل شکست و چشم بارید

دل مرد و چشم بارید

و چشم بارید

و چشم بارید

و چشم .....

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 22 دی1385ساعت 12:39  توسط باران  | 

 

 

سلام

من بارانم

طبق یه قرار قبلی قرار بود که دیگه نبارم

ولی باز..........دلم ابری شده..........هوای گریه دارم..........

 

 

دلم تنگ است برایت،

 نه برای تویی که حالا هستی، برای تویی که بودی، برای تویی که مُردی، برای همان مرد بلند بالایی که یک روز غروب رفت و با رفتنش نه در دنیای من که در دنیای خودش هم مُرد.

دلتنگ مردی که با رفتنش یک چیزی، چیزی که نمی دانم چیست در دل من مُرد، چیزی که خیلی مهم بود و حالا مرده است و دیگر هیچوقت خدا هم زنده نخواهد شد، دلتنگ آن چیزی هستم که روزی در دلم می جوشید، دلتنگ آن گرما، آن شوق در نگاه، آن اشتیاق در قلب، آن دوستت دارم هایی که از انتهایی ترین دالان دلم بر می آمد.
خسته ام، خیلی خسته.

لعنت به این تنهایی، لعنت!
و چه حسرتیست که نیک می دانی آنی که چنین تنهایی عمیقی را به جانت ریخته و رفته، حتی اگر بازگردد هم، دیگر هرگز توان پر کردن آن چاه عمیق تنهایی را که به دست خویش کنده است، ندارد.
دلم تنگ است، برای تو، برای خودم، برای خدا، برای مهری که میان چشمهایمان جاری بود ، برای مهربانیها، برای... برای... برای همه چیز.
دلتنگم، دلتنگ روزهایی که تا چشم می بستم تو در خیال من بودی، دلتنگ روزهایی که دلتنگ بودنت بودم . راستی چند وقت است که دلتنگ بودنت نبوده ام؟

 دلم می خواست از تنهایی ام بگویم، که این روزها چقدر بزرگ است، و اینکه این روزها چقدر کلافه ام و اینکه چقدر سردرگمم، و اینکه تازگیها تاب تحمل هیچ کس را ندارم!
دلم تنگ است، نه اینکه فکر کنی می خواهم بهانه بگیرم یا غر بزنم یا مدام یاد گذشته هایی بکنم که رفته اند دلم تنگ است، نمی خواهم غر بزنم، اما از روزی که از ترس، نوشتن از دلتنگی هایم را از خاطره بردم، نوشتن از شادیهایم از یاد رفت.
من همینم!
و چقدر دلتنگم این روزها

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 دی1385ساعت 15:17  توسط باران  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 شهریور1385ساعت 0:45  توسط باران  | 

            

       گريه پاسخي بر خاموشي ابدي بود !!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 شهریور1385ساعت 0:21  توسط باران  | 

 

وقتي كه خيالت اومد تو خيالم

 

فكر كردم كه خيالت تا هميشه تو خيال منه

 

واسه همين تو خيالم با خيالت زندگي كردم

 

و ندونستم كه اين يه خياله كه خيالت براي هميشه مال خيال من باشه

 

و حالا.....

 

تنها برام يه خيال مونده

 

يه خيال از خيالي كه فكر ميكردم به خيال منه !!!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 11 شهریور1385ساعت 13:54  توسط باران  | 

 

 

سكوت از خود نگفتن نيست

 

خود را خفه كردن است

 

 

 

عشق از خود گذشتن نيست

 

خود را كشتن است

 

 

 

تنهايي يك خلوت ساده نيست

 

گوري است كه جنازه ات در آن مي گندد...

+ نوشته شده در  شنبه 11 شهریور1385ساعت 13:48  توسط باران  | 

کویر آنقدر خشک است که روزهای پی در پی

بارانی هم بر آن اثر نخواهد داشت.

پس چه بارید نی است؟!

بس است باران !

دیگر نبار !

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 شهریور1385ساعت 15:4  توسط باران  | 

آدم‌ها زنده‌اند چون کسی را، کسانی را دوست دارند

آدم‌ها می‌میرند چون کسی را، کسانی را دوست دارند

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 شهریور1385ساعت 0:30  توسط باران  | 

بر خود ببال، چرا که قلبم برای توست

                                      برخیز که چاره گری از آن توست

آنگه که بی خبر هجران شوی سوی خویش

                                    مانم بدون دل، چو قلبم به همراه توست

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 مرداد1385ساعت 4:48  توسط باران  | 

 

ببین کجا رسیده ام

  به آسمان  

               به کهکشان

                            به داستان                                 

ببین کجا رسیده ای

   به قلب من

               به بیکران

                            به جاودان

کنون ببین

    که  با تو ام

              که با منی

                       که با همیم

در  این دیار پر سکوت

 در این عبور پر تنش

مرا به خود رها نکن

                    و این نگاه گرم را 

                      دمی ز من جدا مکن

بیا که همره نسیم

از این گذر گذر کنیم

به عشق هم سفر کنیم

              به دورها

                         به اوج ها  

                                    به انتها...

+ نوشته شده در  شنبه 31 تیر1385ساعت 2:35  توسط باران  | 

یادم نیست که یادت چطوری یادمو به یادگار برد

اما اینو یادت باشه که یادت برای همیشه تو یادواره های قلبم به یادگار می مونه .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 تیر1385ساعت 2:21  توسط باران  | 

باران ببار دلم گرفته ست.                       

         

من هم می خواهم ببارم...

 

باران آرام ببار آدمیان در خوابند.

 

این طلوع آرام را بر هم مزن اما ببار.

 

باران ببار اما مگذار نا اهلان شانه هایت را تکیه کنند.

 

من همین امشب را دارم همین یک شبم خالی از گناه است .

 

رعشه ام را می بینی؟

 

این غربت  سختم آزرده .

 

 پناهم ده در گریزت نمی خواهم که باز گردم.

 

امشب ستاره ها نیز نمی توانند مرا بازگردانند.

 

 من در تو می بارم و می روم به تمام گریزهایت آنجا که نفسهایت نفس ها را می

گیرد.

 

ببار ببار دلم گرفته است اما آهسته ببار.

 

 

بگذار دلتنگی ام با تو ببارد

 

بگذار ندانسته هایم در تو بباد

 

بسیار فریبم داده اند اما تو ببار

 

تو آخرین برگ پاییزم هستی.

 

آهسته ببار باور می کنی؟

 

دلم با تو گرفته است.

 

شاید این آخرین طلوع باشد اما تو ببار...!

 

کاش هنوز زنده بودی!

 

من مرده پرست نیستم .

 

دلم نیز برایت تنگ نیست.

 

گله از تنهایی  نیست.

 

گله از بیماریست.

 

چشمهای بر تن جامانده ات مرا می بیند و نمی بیند.

 

خانه ام آتش گرفته

 

دیواره های آوار شده

 

 گورستانیت خاموش

 

 و اینجا انتهاست

 

من مانده بر جای